تصویر نویسی
پسرک درد داشت . درد تنهایی ،فقیری ، کارتون خوابی......آخر این پسر کوچک و ضعیف را چه به این دردهای بزرگ؟؟؟
هوای این شهر و دیار غریب برایش سنگین بود. زخم هایی که بر روح و تن ضعیفش می خورد عمیق بود و کاری!دل شیشه ای و نازکی که با سنگ های مردم این شهر شکسته شده بود ، درست نمی شد.
مردم با سنگ هایی از جنس ترحم ، همبازیانش با تمسخر ، دل از جنس شیشه ی این پسرک را شکستند. پسرک ترحم نمی خواست ، نگاه پر تمسخر نمی خواست.یک همدرد می خواست، تا با او تنهایی شب هایی که باترس می خوابید را پر کند.....
پسرک میزان سیری مردم را با ترازوی قدیمی و گرسنگی های شبانه اش می کشید.
برای این مردم متأسفم.
دیشب باران بارید . کسی با لذت هوای بارانی را بلعید و گفت : عجب هوایی ست برای قدم زدن . پسرک هم کارتون هایش را جمع می کند و می گوید: خدایا نعمتت را شکر ولی نعمتت خانه خرابم کرد.
پسرک دیگر این دنیا را نمی خواست ، دنیا دلش را زده بود ، شکسته بود ، درد پسرک شکستن دلش نبود . دردش این بود که آدم های این شهر حتی شیشه های شکسته ی دلش را ندیدند مگر آنان که دیدند چه کردند؟با احتیاط رد شدند.(فقط همین)
پسرک در هنگام راز و نیاز با خدایش می گفت: خدایا خودت به این خوبی بنده هایت چرا این گونه اند؟
پسرک می گفت : هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی از جنس مهربانی به دیگری بزند، حرف های پسرک بوی زخمی عمیق می داد ، بوی دلی شکسته ، دلی خالی از گناه ، دلی معصوم . آخر پسری به این کوچکی چگونه می تواند روحی به این بزرگ داشته باشد؟